


عشــــــــق يعنــــــــي چـــــــــي...؟
عشق يعني ظرفي از بلور...عشق يعني ذره اي از جنس نور
عشق يعني ديده اي بر هم زدن ...عشق يعني در هوايش پر زدن
عشق يعني يک تمنّا يک نياز ...عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني آتشي در عمق جان ...عشق يعني درد پيدا را نهان
عشق يعني سيب سرخي در قفس ...عشق يعني ديدن يک هم نفس
عشق يعني گفتگو با يک زبان ...عشق يعني زندگي با يک روان
عشق يعني لحظه هاي بيقرار ...عشق يعني يک نگاه و يک فرار

عشق يعني...!
عشق يعني مستي ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار اويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
من آهنگ غريب روزگارم
غمي در انتهاي سينه دارم
تمام هستي ام يک قلب تنهاست
که آن را زير پايت ميگذارم

عشق يعني...!
عشق يعني قطره اي دريا شدن
عشق يعني مرزي از فردا شدن
خواب ديدم گفت در گوشم خدا
عشق يعني يک سحر يلدا شدن
عشق يعني يک نفس آزادگي
قطعه اي از آسمان سادگي
عشق يعني در بلنداي نسيم
شوق فريادي پر از دلدادگي
عشق يعني با حقيقت ساختن
در قمار زندگي، دل باختن
عشق يعني در کوير بي کسي
فرصتي از جنس باران يافتن
عشق يعني بي قراري، التهاب
بوسه اي در کوچه هاي امن خواب
عشق يعني خطي از دنياي غم
کوله بار نامه هاي بي جواب
عشق يعني کوچه اي از انتظار
دفتري از شعرهاي گريه دار
تا طلوع صبح با هم زيستن
غصه ها را طي کن و طاقت بيار

شقايق گفت...!
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد پس از چندي
هوا چون کور? آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست اوبودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي دادو بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

اي دوستان...!
اي دوستان براي خدا ياد ما کنيد
شرط وفا و مهر و محبت بجا کنيد
چيز دگر ز پيش شما نيست خواهشم
دستي برآوريد برايم دعا کنيد
از صد طواف کعبه ثوابش فزونترست
گر حاجت شکسته دلي را روا کنيد
با مدعا بسر نرسد دوستي کس
ياري و آشنايي بي مدعا کنيد
ياران مباد مي ز شما بيشتر خورم
بر دست خويش قسمت ما را جدا کنيد
هستيد اي بتان بخدا قرضدار من
حق پرستشي که نمودم ادا کنيد
اي کاروانيان ره عشق از کرم
پامانده است عشقري رو بر قفا کنيد
« محمدرضا بابايي »
بازديد ديروز: 1
کل بازديد :516
سایت برای مطالعه فزیک. [8]
فکاهي و جوک هاي شرين ملا نصرالدين ... [14]
عشقي حقيقي...! [22]
[آرشيو(4)]
نام: | |
ايميل: | |
